خرید بک لینک

قرار بود برای همیشه تمامش کنیم و کردیم.

طی یک تصمیم دو نفره. با سختی. با گریه. با خنده. با شوخی. با جدی.

۴ ساعت مذاکره.

دیشب دفترش را بستیم.

امیدوارم بسته بماند. اینجوری برای هردویمان بهتر است.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

زیر قول و قرارمون نزدیم اما امروز مجبور شدیم به خاطر یه جلسه کاری باهم روبرو بشیم.

سخت بود متفاوت بودن

 سخت بود مث یه غریبه نگاه کردن

سخت بود جلوی بغض و  اشکها رو گرفتن


سخت است نبودنت! 

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

نمیدونم میدونین یا نه؟ -من توی یه موسسه خصوصی کار میکنم که وابسته به هیچ جایی نیس . در حقیقت موسسه ما یه زیرمجموعه س که در راس این مجموعه حضرت آقا قرار داره( رئیس بزرگ) و هرکدوم از این زیرمجموعه ها در قالب یه موسسه با یه رئیس کوچک کار میکنن. او

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

صبح که رفتم موسسه، مدیر گفت: دیشب رئیس بزرگ باهاش تماس گرفته و گفته فردا  ظهر با خانوم گیلاسی بیاین دفترم.خیلی تعجب کردم که چرا حضرت آقا بهم چیزی نگفته؟از مدیر پرسیدم چرا؟ چی شده؟ چیکار دارن؟گفت: دقیق نمیدونم. واسه همین نمیتونم چیزی بگم. حالا شم

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

دیروز یه پسر جوونی رو مدیر معرفی کرد و گفت خانوم گیلاسی کار رو بهشون یاد بدین. یعنی عملا قراره جای من بیاد سرکار. یه جورایی تو عمل انجام شده قرارم دادن. تماس گرفتم با حضرت آقا و گفتم من هنوز جواب ندادم، نکنه کلا قراره بیرونم کنین؟ گفت بخوا

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

تا قبل از ماه رمضون از این خراب شده میرم. 

کار رو تحویل میدم.  این پسره خیلی زبون بازه . فکر کنم خیلی خوب بتونه مخ مراجعین رو بزنه . 

تموم ماه رمضون رو تو خونه می مونم و بعدش تصمیم میگرم که کار جدید رو قبول کنم یا نه. 

فقط میدونم که این روزا اونقدر خسته و خرابم که حتی چاووشی هم حالم رو خوب نمیکنه. 

اون خانومه قبول نکرد بره موسسه جدید. کلی باهام حرف زد که شما جوونین و کار رو باید سپرد به جوونا. حالا خودش 10یا 15 سال ازم بزرگتره ها.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

صفحه بندی